تبليغاتX
شیرین خانومی و خونواده ش

شیرین خانومی و خونواده ش

گاهی خدا درهارا میبندد٬ حتی پنجره هارا ! لحظه ای بیاندیش ... شایدطوفانی در راه است

همه چی نوشت 18

سلام به همه دوستای گلم

حال و احوالتون چطوره ؟

برای من هم میگذره .. ناراحت نیستم ولی خوشحال هم نیستم روزا خیلی کسل کننده شده برام

سرماخوردگیم هنوز خوب نشده .. بعد از ده روز دارو مصرف کردن

دیروز رفتیم با همسری آزمایشای چکاپ مون رو دادیم .. من برای فشار خونم که هی میره بالا و همسری هم برای دیابت و کبد چرب که داره

کادوی روز مادر رو هم هنوز نبردیم .. روز مادر رفتیم خونه مامانم و شیرینی بردیم ولی چون مامانم گفت بچه ها هنوز آماده نیستن و باشه همه با هم بدین ما هم اون روز کادومونو نبردیم بعد اونا سه شنبه رفتن کادوشونو دادن ولی ما نتونستیم و جالبه  که برای ما صبر نکردن و حالا مامانمم کلی دلخور و طلبکاره که این همه گذشته و هنوز کادوتونو نیاوردین و ..

منم گفتم دیگه به هیچ عنوان ساله دیگه براشون صبر نمیکنم

حوصلم از همه شون سر رفته .. خستم کردن

منم هنوز کادویی نگرفتم .. برام مهم هم نیست که بگیرم یا نه و یه جورایی خودم به همسری گفتم چیزی برام نگیره .. آخه اصلا بلد نیست کادو بگیره برا همین همیشه میگم بیا با هم بریم و همون چیزی که خودم دوست دارم رو میخرم

.

.

تو این هفته سه روز رو همسری تا ساعت ۸ کلاس داره و من تنها هستم و باید خودم امیدرضا رو نگه دارم

نمیدونم چرا یه مدت کمردرد گرفتم خیلی بدجور .. البته فکر میکنم به خاطر بغل کردنه زیاد امیدرضاس .. آخه اصلا آروم نمیگیره و همش میخواد بغلش کنم

.

.

یه مسئله ای هم دیروز پیش اومد که واقعا از دست مامانم حرصم گرفت

نمیدونم چرا اگه من یه روز برم خونشون مامانم به همه میگه چند روز اومده مونده و همش میخواد یه جورایی بگه من دائم اونجا هستم و همش تظاهر به خیلی خوب بودن و مهربون بودن میکنه

باور میکنید حوصلم از دست ظاهرسازیاش سر رفته

.

.

راستی مامانم گفته که از طرفه امیدرضا هم کادو میخواد

.

.

بعد نوشت : دیشب بالاخره رفتیم کادوی مامانمو دادم تا قال قضیه کنده بشه

از طرف امیدرضا هم کادو دادم ولی برای سالای بعد دیگه نمیگیرم بیش از حد پر توقع شدن

جالبه که مامانم میخواد بره برا دندونش بعد به خواهرم گفته باهاش بره حالا منتشو دعواشو با من داره و یه جوری برخورد میکنه که یعنی وظیفه تو یا شوهرت بود که بیاین .. دلیلشم اینه که تو بزرگتری  

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 اردیبهشت1391ساعت 14:59  توسط شیرین خانومی  | 

تبریک

ای واژه ی بکر جاودانه     

                                            ای شعر مشجع زمانه

ای چشمه ی سینه جوش الهام 

                                           ای حس لطیف شاعرانه 

ای مطلع و مقطع غزلها

                                          ای لطف و ترنم و ترانه

شبها که زدیده خواب گیرد   

                                         شعرم به سروده ی شبانه

بینم که نشسته ای تو بیدار   

                                       بر بستر طفل پر بهانه

آوازه ی گرم لای لایت 

                                      افکند طنین عارفانه

شاعر نه منم، تویی که باشد   

                                    شعرت همه شور مادرانه

احساس تو را کسی ندارد  

                                   از توست مرا هم این نشانه

 

دوستای گلم روزتون مبارک

امیدوارم بهترین کادوهای زندگیتونو دریافت کنید

+ نوشته شده در  شنبه 23 اردیبهشت1391ساعت 14:4  توسط شیرین خانومی  | 

ادامه

سلام به همه دوستای گلم

دیشب امیدرضا رو بردیم دکتر .. گفت سرما خورده و براش آنتی بیوتیک نوشت .. دوباره

آموکسی سیلین + دیفن هیدرامین

مامانم میگه فکر میکنم لوزه سوم داشته باشه .. گفتم دفعه دیگه که بردمش دکتر از دکترش بپرسم

خیلیییییییییی بد غذایی میکنه و اصلا هیچی نمیخوره حتی شیر

تا پنج ماهگی رشدش عالی بود ولی از اون موقع تا حالا کم شده .. البته دکتر میگه خوبه و اصلا جای نگرانی نیست

برای اشتهاش بهش شربت سولفاته روی داد

واکسنش رو هم گفت باید بذارم داروش تموم بشه بعد بزنم .. فکر کنم یکشنبه هفته دیگه میشه

.

.

با همسری آشتی کردیم

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 17 اردیبهشت1391ساعت 9:4  توسط شیرین خانومی  | 

شش ماهگی

پنچ شنبه ای که گذشت پسرم شش ماهه شد

پسر عزیزم 

 امید زندگیم

  به اندازه تمامه دنیا دوستت دارم

.

.

امیدرضا سرما خورده و پنج شنبه تب داشت البته اون موقع نمیدونستم که تبش از سرماخوردگیه و فکر میکردم از دندونشه .. پنج شنبه رو رفتم خونه مامانم برا همین گذاشتن این پست دیر شد

حالش خوب نیست و امروز میخوام ببرمش دکتر .. واکسنش رو هم هنوز نزدیم

فکر میکنم گلوش درد میکنه چون اصلا هیچی نمیخوره .. صبح بهش دیفن هیدرامین دادم که همه رو بالا آورد .. خیلی ناراحتم هم برا بچم هم از دست همسری


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 16 اردیبهشت1391ساعت 11:58  توسط شیرین خانومی  | 

همه چی نوشت 17

سلام به همه دوستای گلم

این چند روز که نبودم خیلی بی حوصله بودم و اصلا دل و دماغ نوشتنو نداشتم .. دلیلشم که معلومه دیگه

خب مهم نیست اول یکی دو تا خبر بهتون بدم

جاریم بود که با من باردار شد بعد بچه ش سقط شد .. الان دوباره حامله س و دو ماهشه .. به نظر من که خیلییییییییی حوصله داره .. بچه بزرگش الان تقریبا ده سالشه و این دوباره میخواد خودشو درگیر بچه داری بکنه .. خیلییییییییییی سخته خیلییییییییی .. البته خودش میگفت که زیاد مایل نیست برادرشوهرم بچه میخواد

.

.

همسری روزای پنج شنبه رو کلاس برداشته و تا ساعت ۸ شب نیست و من باید تنها باشم  البته تنهایه تنها که نه .. با امیدرضا دیگه

ساعت کار همسری رو شاید بیشتر کنن و در عوض پنج شنبه ها تعطیل باشه .. خدا کنههههههههههه .. قرار شده اگه اینطوری شد خونمونو عوض کنیم و بریم نزدیک محل کار همسری چون گفتن موقع نماز یه ساعت مرخصی اجباری دارن برای نهار و نماز و استراحت .. اگه خونه نزدیکه محل کارش باشه میتونه بیاد خونه با هم نهار بخوریم

.

.

دیروز با مامانم اینا و یکی از خاله هام و اون خالم که مجرده و دو تا از دخترخاله هام رفتیم بیرون .. خیلی خوش گذشت فقط بارون زد تو حالمون و نشد اونجایی که میخواستیم بریم رو بریم .. مجبوری ساعت ۴ برگشتیم اینقد که بارون شدید شد .. دیشب هم تا صبح اینجا بارون میومد

اینقده امروز هوا عالیه .. بابه قدم زدنه .. من که نمیتونم برم امیدوارم هر کس میره لذتشو ببره

.

.

احتمالا همین هفته بخوام خواهرمو پاگشا کنم .. اصلا حوصله ندارم که بخوان بیان خونمونو باز ادا و اطوارشونو تحمل کنم

باز بیان شامشونو بخورنو به روی خودشون نیارن که باید یه کمکم بکنن فقط مامانم لطف کنن و بفرماین دست به ظرفا نزنیا تو سرپا وایسادن برات بده بذار فردا همسری بشوره

واقعا وقتی به رفتاراشون فکر میکنم سرم داغ میشه .. از همه بدتر اینه که نمیتونم خاطراته بد گذشته رو فراموش کنم و دائم باهاش درگیرم

.

.

.

دوستای گلم یه سوال داشتم ازتون

شمایی که بچه دار شدید .. بعد از به دنیا اومدنه بچه تون رابطه تون با همسرتون خراب نشده .. یعنی یه جورایی حس نمیکردید که از هم فاصله گرفتین ؟

من اصلا حسه خوبی نسبت به رابطه مون ندارم .. میدونید همش اینجوری شده که من یکسره خسته و عصبی هستم و رفتارم با همسری خوب نیست و همش عصبی و دعواییی هستم باهاش .. اونم خب یکم تحمل میکنه و بعد شروع به لجبازی میکنه .. البته خودش میگه نمیخواد لجبازی کنه ولی خب همش یه کاری میکنه که من بیشتر عصبی میشم .. راستشو بخواید نمیدونم چرا همه ی کاراش برام جای ایراد داره ... البته بعضی وقتا که اعصابم آرومه دوباره مثل قبل میشیم ولی خب کم پیش میاد که من اعصابم آروم باشه .. بیشتر وقتا ذهنم درگیره یه ناراحتی هست حالا یا از خونواده م یا از همسری یا ...

به نظر شما باید چیکار کنم ؟

خیلییییییییییی دل نازک شدم یعنی یه کلمه حرف باعث برافروخته شدن من و بعدشم کلی گریه و زاری میشه ... تمامه مشکلم با مامانم هم همینه که نمیتونم حرفاشو نشنیده بگیرم و یا اونجایی که لازمه جوابشو بدم .. تنها چیزی که میشه وقتی بهم حرف میزنه من غمگین میشمو دلم میشکنه و گاهیم میشینم  گریه میکنم حتی ممکنه جلوی کسی باشه .. اصلا کنترلی روی ناراحت شدنم ندارم ... یا به قولی نمیتونم یه گوشمو در کنم اون یکی رو دروازه

این رفتار داره خیلی بهم لطمه میزنه ... به نظر شما چیکار کنم ؟

البته غیر از دکتر رفتن .. چون خودم میخوام دکترو برم

+ نوشته شده در  شنبه 2 اردیبهشت1391ساعت 10:34  توسط شیرین خانومی  | 

کمک فوری

سلام به همه ی دوستای گلم

یه مشکلی برام پیش اومده میخواستم از شما بپرسم علتشو میدونید ؟

نمیدونم چرا حس میکنم دمای بدنه امیدرضا از امروز صبح پایین هست و دست و پاشم سرده علاوه بر این بی اشتهاس و شیر نمیخوره .. فرنی هم براش درست کردم نخورد

اون دفعه که سرما خورده بود هم دمای بدنش پایین بود و بی حال بود

یکی دو باره دیگه هم اینطوری شده ولی یکی دو روزی بوده  بهتر شده .. البته اون دفعه ها بی حال هم بود و خوابالود ولی الان زیاد بی حال نیست ولی خوابالود یه خرده هست

اونایی که تجربه بچه داری دارید به نظر شما براچی اینجوری میشه ؟

 دفعه قبل که بردمش دکتریادم رفت بپرسم -اینقد که سوالام زیاده همه رو مینویسم ولی اینو یادم رفت - به نظرتون لازمه حالا ببرمش دکتر یا نه ؟

ممکنه بر اثر رودل کردن باشه ؟ یا مثلا از دندونش باشه ؟

گاهی تنش خیسه عرق میشه و سرده .. گاهی هم عرق نداره ولی سرد هست

نمیدونم خیلی نگرانم

خیلی هم بیتابی میکنه و نق میزنه

از دندونش خبر گرفتم هنوز لثش تغییری نکرده ولی خب از دهنش یکم آب میاد و همه چی رو هم میخواد گاز بگیره .. یعنی گاز میگیره

اگه تا فردا عصر حالش بهتر نشه میبرمش دکتر .. الان دیگه دکترش نیست

به دکترش زنگ زدم میگه طبیعیه و از خصوصیاته این ماهش همینه و چیزی نیست و این حرفا

همسری میگه گرما میخوره

خیلی نگرانم نمیدونم چیکار کنم

در ضمن خیلیم بی اشتهاس

+ نوشته شده در  شنبه 26 فروردین1391ساعت 19:8  توسط شیرین خانومی  | 

اولین پست ساله جدید

سلام به همه ی دوستای گلم

تعطیلات چطور بود ؟ خوش گذشت ؟

امیدوارم که به همه خوش گذشته باشه و ساله جدید هم برای همه مون ساله خوب و شادی باشه

.

.

خب بگم از این مدت که نبودم

از هفت هشت روز به عید میگم که یه برفه یه روزه اومدو فرداش آب شد و حاصلش برای من سرماخوردن خودم بود که رفتم دکتر و بهم آنتی بیوتیک داد و تا روز دوم فروردین ادامه داشت

آخرین جمعه سال رو هم دعوت بودیم خونه ی بابای شوهرخواهرم که خواهرمو پاگشا کرده بودن ... که اگه بخوام کامل تعریف کنم خودش یه پست میشه ... فقط اینو بگم که اصلا خوش نگذشت .. هنوز ننشسته بودیم که امیدرضا پی پی کرد شدییییییید و منو همسری مجبور شدیم برگردیم بریم خونه ی مامان و عوضش کنیم .. بعدشم تمامه مدتی که اونجا بودیم گریه کرد و نه من نه همسری نتونستیم نهار بخوریم و خیلیم زود پاشدیم اومدیم خونه ... همین که رسیدیم خونه آروم شد و شروع کرد به بازی کردن

خونشون خیلی سرد بود و مامانمم کلاه امیدرضا رو دراورد و هرچی گفتم درنیار سرما میخوره گوش نکرد و این شد که فرداش امیدرضا مریض شد و بینیش گرفته بود و آبریزشو اینا

یکشنبه کارگر داشتم برای مثلا خونه تکونیم .. هول هولی همه کارا رو انجام داد .. شیشه ی یکی از میزام رو هم شکست

بعد از اینکه کارگره رفت امیدرضا رو بردمش دکتر و بهش آنتی بیوتیک داد .. حالا هنوز خودم خوب نشدم باید بچه ی مرض رو هم جمع کنم

اول فروردین:

امسال هفت سین نداشتم آخه برنامه ریزی کرده بودم که برای موقع تحویله سال بریم حرم ولی چون هوا سرد بود نمیشد بچه مریضو ببرم بیرون این شد که نرفتیم و خیلییییییییییییم تو دلم موند ... رفتیم خونه ی مامانم ... اونا هم وسایل هفت سینو گرفته بودن ولی هنوز نچیده بودنش ... این شد که تو همون ده پونزده دقیقه باقیمونده از سال یه هفت سین فوری چیدمو همه دورش نشستیم ... موقع تحویله سال هم کلی گریه کردم

بعد از تحویله سال خونواده ی شوهر خواهرم اومدن خونه ی مامانم اینا و برای خواهرم عیدی آوردن ... به محض اینکه اونا زنگ زدن و اومدن بالا امیدرضا پی پی کرد و مجبور شدم ببرم عوضش کنم باز ... نمیدونم چرا تا چشمش به اینا میفته یادش میاد باید خرابکاری کنه 

برای نهار هم مادرجانم (مامانه بابام ) به عنوان پاگشا برای خواهرم دعوت کرده بود رستوران که ما هم رفتیم ولی فقط یه ربع تونستیم بمونیم و اینقده امیدرضا اذیت کرد که مجبور شدیم پاشیم بریم

بعد از ظهر هم رفتیم خونه ی مادرجانم و خاله بزرگم عید دیدنی

دوم فروردین :

صبح پاشدیم و با عجله ی تمام وسایلو جمع کردیم و در میان آه و ناله و ترس و لرز من راه افتادیم رفتیم خونه ی مامانم ... نهار و اونجا بودم بعدم با مامانم و بابام رفتیم فرودگاه

آدم از هر چی بیشتر بترسه بدتر میشه ... هواپیمامون مشکل داشت و نتونست بیاد و یه هواپیمای دیگه برامون فرستادن .. با یه تاخیر دو ساعته پرواز کردیم که خدا رو شکر پرواز خوبی بود ولی تحمل چهار ساعت توی فرودگاه موندن با یه بچه کوچیک واقعاااااااااا سخت بود ... بعدم که رسیدیم اهواز و ماشین گرفتیم و ساعت نزدیک یک بود که رسیدیم شهر همسری

پدرشوهر اومد دنبالمون و رفتیم خونه شون .. مادرشوهر بیدار بود ما که رسیدیم گفت براتون غذا درست کردمو چایی هم گذاشتم و رفت خوابید ... پدرشوهر هم ما رو گذاشت خونه و رفت عروسی 

 خیلییییییییییی خسته بودم و چایی خوردیمو یه کم هم غذا خوردیم و داشتیم آماده میشدیم که بخوابیم که یهووووو دیدم پری عزیز تشریف آوردن  برای اولین بار بعد از زایمانم و با شدت هرچه تمامترررررررررررر (پدرم درومد اون چند روز ) منم که چون میدونستم خیلیییییییی خوش شانسم پیش بینی کرده بودم که به محض اینکه برسیم پری میاد سراغم همه وسایله ایمنی رو گذاشته بودم تو یه نایلون تا بذارم تو چمدون که به دلیله همون شانسه عالی نایلون رو یادمون رفته بود ... خدایا من موندم بدون تجهیزات با حاله وخیم و سرماخوردگیه خودم و امیدرضا .. همسری هم گفت خیلی خستم و گرفت خوابید ... خیلی حس بدی داشتم

به دلیله خستگی و پری شیرم تا حد خشک شدن کم شده بود و امیدرضا هم سیر نمیشد و تا صبح فکرکنم یه هفت هشت باری بیدار شد .. حالا منم از درد به خودم میپیچم و باید از بچه هم نگهداری کنم

به هر حال گذشت ولی اینقد شدید بود که از پا درومدم

سوم و چهارم و پنجم فروردین :

بیشتر توی خونه بودیم چون بعد از ظهر میرفتیم عروسی و تا دیر وقت بیدار بودیم دیگه روزش حال جایی رفتن نداشتیم

برادر شوهرم هم قرار بود بیان خونه ی مادرشوهرم .. من اصلا دلم نمیخواست به این زودی بیان چون حالم خوب نبود و خونه شون هم به اندازه کافی شلوغ بود از همه اینا گذشته برادر شوهرم و خانومش اصلا اخلاقای راحتی ندارن و به شدت باهاشون به آدم سخت میگذره ولییییییی

روز پنجم فروردین یه خرده حاله پری داشت بهتر میشد که برادرشوهرم زنگ زد و گفت شب میان خونه ی مادرشوهرم ... باور کنید دنیا رو سرم خراب شد .. کلی با همسری دعوا کردم

هرچی این سه روز دعوا کرده بودیم کم بود که حالا اینم اضافه شد .. آخه باهاشون قرار گذاشته بودیم که یه موقعی بیان که با هم اونجا نباشیم  چون اونا یه بچه ۵ ساله با یه بچه ی همسن امیدرضا دارن و خب خیلی سخته چند تا بچه پیشه هم ... اونا هم قبول کرده بودن ولی نامردی کردنو بی موقع اومدن ... حالا بماند که چقدر امیدرضا اذیت کرد به خاطر اینکه خوابش کامل نمیشد و از سر و صدا بیدار میشد

یعنی تمامه مدته این سه روز اعصابم داغون بود و همش فکر میکردم چرا من اینقدر بدشانسم و چرا هر موقع میایم شهر همسری باید همه ی سختیا با هم بریزه رو سرم

از روز ششم فروردین با بهتر شدن حاله پری یه خرده اعصابم هم آروم تر شد و کم کم مسافرت برام شیرین شد و خدا رو شکر بقیه مسافرت خیلیییییییییی خوش گذشت ... هوا هم عالی بود محشرررررررر به حدی که دلم نمیخواست برگردم

مادرشوهرم هم تا اونجا که به عقلش میرسید باهامون خوب بود و هوامونو داشت .. دستش واقعااااااا درد نکنه

اما همسری .. همسری که با کلی وعده وعید که من اخلاقم تغییر کرده و بهتر شدمو این حرفا منو راضی کرد بریم متاسفانه هیچ فرقی نکرده بود و همون آدم بی حواس و بی اهمیت سابق بود .. یه جورایی به این نتیجه رسیدم که اصلا عوض بشو نیست .. جالبیش اینجاس که به من میگه تو خیلی وسواسی و سخت میگیری .. نمیدونم شایدم راست میگه ... به هر حال این اخلاقمون اصلا با هم جور نیست .. من وسواسی و مقیدم ولی همسری بی خیاله و راحت و من مدام حرص میخورم از بی اهمیتیاش

به دلیله همین بی ملاحظه بودنش اونجا مریض شد یعنی سرماخوردگی گرفت و سینوزیتش عفونت کرد

برای برگشت هم پروازمون ساعت ده شب بود که از ساعت ده تا ساعت یازده توی هواپیما نگهمون داشتن و ساعت یازده پرواز کرد واقعا اذیت شدیم و امیدرضا هم تا جایی که تونست گریه کرد و اذیت کرد ... منم به شدت سرگیجه و تهوع گرفته بودم و داشتم میمردم ... پرواز فوق العاده بدی بود .. مهماندارای بدی هم داشت ... اینقده امیدرضا اذیت کرد که هر دومون گیج شده بودیم حالا از شانس همسری بیچاره موقع غذاخوردن دستش رفت توی کیسه تهوع که مسافر قبلی استفاده کرده بود ... اینقده اعصاب همسری خرد شد چیزی نمونده بود مهمانداره رو بزنه

هوا هم ظاهرا خراب بود و مرتب ارتفاع کم و زیاد میکرد .. فکر کنم اکثر مسافرا حالشون بهم خورد

خدا رو شکر به سلامت نشستیم .. من که داشتم سکته میکردم از ترس هر آن میگفتم الانه که بیفتیم ولی خدا رو شکر جونه سالم در بردیم .. وقتی رسیدیم مشهد هواپیما رو بردن برای تعمیر  

فکر کنید هواپیمای خراب توی هوای نامساعد .. خدایا شکرت که اینبارم به سلامت رفتیمو برگشتیم

من که هر بار با هواپیما جای رفتم گفتم این آخرین باره و دیگه نمیرم ولی باز نشده و دوباره مجبور شدم برم .. ولی ایندفعه دیگه واقعا آخرین باره

متنفرررررررررررررررررررررررررررررررررررم از هواپیما ... البته تو ایران ها نه پروازای خارجی

.

.

با همه موج منفی هایی که برام میومد .. مسافرت بدی نبود در کل خدا رو شکر

از قسمتای خوبش میخواستم بنویسم که دیدم چیز خاصی نداشته .. سه روز اول که عروسی بود بعدشم همش عید دیدنی و از این خونه به اون خونه رفتن که اونم امیدرضا نمیذاشت پنج دقیقه بیشتر بشینیم و گریه میکرد و مجبور بودیم بریم ... دو روزم که خونه برادرشوهرم و خواهرشوهرم دعوت بودیم برای نهار که خوب بود ... دو سه باری هم رفتیم بیرون شهر که اونم بد نبود اگه امیدرضا میذاشت

یه روزم رفتیم بندر که هنوز نرسیده بودیم مجبور شدیم برگردیم اینقده که آقا بیتابی فرمودن ... یعنی فقط رفتیمو برگشتیم حتی کنار دریا هم نتونستیم بریم .. خرید و اینا که پیشکش

یه شبم من موندم خونه و امیدرضا رو نگه داشتم و همسری با بقیه فامیلشون رفتن بیرون و ساعت ده بود که برگشت .. دلم میخواست برم ولی چون بعدازظهرش امیدرضا رو حموم کرده بودم میترسیدم سرما بخوره از اون گذشته میرفتم باز نمیذاشت بشینیم و باید زود برمیگشتیم .. همسری هم دلش میخواست یه خرده با خونواده ش باشه میخواستن با پسرخاله هاشو اینا بازی کنن برا همین منم گفتم اینطوری بهتره و راحتتره .. هر چند تنهایی خیلی دلم گرفت اما برای خوشحالی شوهرم میرزید

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 فروردین1391ساعت 15:34  توسط شیرین خانومی  | 

نوروز مبارک

سلام به همه ی دوستای گلم

ساله ۹۰ با همه خوبی و بدیش تموم شد انشالا ساله جدید برای همه خوب و شاد و پر برکت باشه

لحظه تحویله سال به یاد همتون هستم  و براتون دعا میکنم .. شما هم به یاد من باشید و برام دعا کنید

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 اسفند1390ساعت 7:19  توسط شیرین خانومی  | 

چهارماهگی

سلام به همه ی دوستای گلم

امروز پسرم ۴ ماهه میشه

الهی ۴۰ ساله شوی

الهی ۴۰۰ ساله شوی ... شاد باشی و خوشبخت

.

.

امروز رفتیم واکسنشو زدیم

به مامانم گفتم : میخوایم بریم واکسنشو بزنیم شماهم میاید .. گفت: نه من میخوام برم خیابون نمیام

بعد که رفتم کادو* رو بذارم خونه شون دیدم خونه هست .. اومد دم در که چیکار کردینو واکسنشو زدینو این حرفا .. منم هیچی نگفتم که شما که نمیخواستی بری چرا باهام نیومدی .. همون بهتر که خودمون رفتیم هم ترسم ریخت هم منتی سرمون نبود

* نوشت : امروز یه مجلس عصرونه حالت پاتختی برای نوه خاله م گرفتن که میخواد بره خونه ش .. مجلس شامشو قبلا گرفته بودن .. چون من نمیتونستم برم کادو رو بردم دادم خونه ی مامانم اینا که ببرن براشون

.

.

دیشب به امیدرضا دیفن هیدرامین دادم و امروز صبح هم قبل از این که راه بیفتیم استامینوفن (خدا میدونه با چه بدبختی بهش خوروندم ) موقعی که خانومه خواست واکسنشو تزریق کنه همسری اومد پاشو گرفت و من اونطرف تر وایسادم .. نمیدونم بد میزنن یا مدلش دردناکه .. بچه م اینقده گریه کرد که نفسش قطع شده بود هرکار میکردیم صداش درنمیومد خیلی ترسیدمو جوش زدم .. اینقده ناراحت بودم که اصلا حواسم نبود دارم لبمو گاز میگیرم .. اینه که حالا وسط لب بالام کبود شده و یه خرده ورم کرده و دردم میکنه .. خواستم یخ بذارم دیدم خیلی گذشته بیفایده س نذاشتم دیگه

.

.

عکسای امیدرضا رو توی وبلاگ خودش میذارم

آدرس وبش هم توی ادامه مطلب با همون رمز قبلی ... هر کسم رمز نداره بگه تا بهش بدم البته فقط کسایی که میشناسمشون


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 14 اسفند1390ساعت 14:48  توسط شیرین خانومی  | 

همه چی نوشت 16

سلام به همه ی دوستای گلم

چند روزه گذشته رو یکم درگیر بودم .. طبق معمول با مسائلی که مامانم و همسری درست کرده بود ن .. از اینا گذشته یه مسئله دیگه هم بود .. اینکه برای عید قرار شده بریم شهر همسری ... من زیاد تمایل ندارم .. سخته با بچه کوچیک دست تنها توی شهرغریب تو فامیله شوهر

خیلی دلم میخواست نریم ولی همسری هم دلش میخواد بریم .. البته به خاطر من قبول کرد که امسالو هم نریم ولیییییییییی من به دلیله ترس از عواقبش کوتاه اومدمو گفتم بریم ... برام دعا کنید بدونه مشکل بریمو برگردیم

میترسم خیلی زیاد مخصوصا که عروسی پسرعموی همسری هم هست و ..

بلیط رفتمون ۲ فروردینه و برگشتمون ۱۱ فروردین

برای برادرشوهر کوچیکمم رفتن خواستگاری و جواب مثبت گرفتن ... انشالا خوشبخت باشن

جاریه جدید دخترخاله همسری هستش

.

.

از این به بعد میخوام توی هر پستم یه مطلبی راجع به امیدرضا بنویسم

امیدرضا نوشت :

چند روزه یاد گرفته انگشت شصتشو بمکه .. البته خیلی وقته که دستشو میخوره ولی انگشتشو نه .. چند روزه که درست نشونه گیری میکنه و فقط انگشتشو توی دهنش میکنه .. اونم چه جوری ؟ با قدرت هر چه بیشتر میکنه توی حلقش به حدی که بعدش اوغ میزنه

اگرچه الان بانمکه و شاید خنده دار ولیییییییی میترسم این عادت براش بمونه و بزرگتر هم که شد اینکارو بکنه  

.

.

در ادامه ی پست قبل :

راست گفتن که " یه دیوونه یه سنگی میندازه تو چاه .. صد تا عاقل نمیتونن درش بیارن" آسانسورمون تازه دیشب درست شد بعده کلی گقتنو دعوا کردن با شرکتشو ....

 این مدت که خراب بود خاندان محترمم اومدن جلو چشمم با این ۴ طبقه پله بالا پایین رفتن با این شکمه نیمه سالم

حالا یه چیز وحشتناک ... همسایه مون در مورد آسانسوریه میگفته : اینا خانواده شون همینجورین خیلی بی احتیاطن .. میگفته چند ساله قبل هم یکی از فامیلاشون همین کارو کرده ولی اون بد شانس بوده و کسی به دادش نرسیده اونم لای آسانسور له شده و مرده

من اول باور نکردم ولی بعد فهمیدم راست میگفته ... حالا شما ببینین یه آدم چقدر میتونه احمق باشه که با وجود همچین سابقه ای بازم این اشتباهو تکرار کنه

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 اسفند1390ساعت 11:6  توسط شیرین خانومی  |