سلام به همه ی دوستای گلم
تعطیلات چطور بود ؟ خوش گذشت ؟
امیدوارم که به همه خوش گذشته باشه و ساله جدید هم برای همه مون ساله خوب و شادی باشه
.
.
خب بگم از این مدت که نبودم
از هفت هشت روز به عید میگم که یه برفه یه روزه اومدو فرداش آب شد و حاصلش برای من سرماخوردن خودم بود که رفتم دکتر و بهم آنتی بیوتیک داد و تا روز دوم فروردین ادامه داشت
آخرین جمعه سال رو هم دعوت بودیم خونه ی بابای شوهرخواهرم که خواهرمو پاگشا کرده بودن ... که اگه بخوام کامل تعریف کنم خودش یه پست میشه ... فقط اینو بگم که اصلا خوش نگذشت .. هنوز ننشسته بودیم که امیدرضا پی پی کرد شدییییییید و منو همسری مجبور شدیم برگردیم بریم خونه ی مامان و عوضش کنیم .. بعدشم تمامه مدتی که اونجا بودیم گریه کرد و نه من نه همسری نتونستیم نهار بخوریم و خیلیم زود پاشدیم اومدیم خونه ... همین که رسیدیم خونه آروم شد و شروع کرد به بازی کردن 
خونشون خیلی سرد بود و مامانمم کلاه امیدرضا رو دراورد و هرچی گفتم درنیار سرما میخوره گوش نکرد و این شد که فرداش امیدرضا مریض شد و بینیش گرفته بود و آبریزشو اینا 
یکشنبه کارگر داشتم برای مثلا خونه تکونیم .. هول هولی همه کارا رو انجام داد .. شیشه ی یکی از میزام رو هم شکست 
بعد از اینکه کارگره رفت امیدرضا رو بردمش دکتر و بهش آنتی بیوتیک داد .. حالا هنوز خودم خوب نشدم باید بچه ی مرض رو هم جمع کنم
اول فروردین:
امسال هفت سین نداشتم آخه برنامه ریزی کرده بودم که برای موقع تحویله سال بریم حرم ولی چون هوا سرد بود نمیشد بچه مریضو ببرم بیرون این شد که نرفتیم و خیلییییییییییییم تو دلم موند
... رفتیم خونه ی مامانم ... اونا هم وسایل هفت سینو گرفته بودن ولی هنوز نچیده بودنش ... این شد که تو همون ده پونزده دقیقه باقیمونده از سال یه هفت سین فوری چیدمو همه دورش نشستیم ... موقع تحویله سال هم کلی گریه کردم 
بعد از تحویله سال خونواده ی شوهر خواهرم اومدن خونه ی مامانم اینا و برای خواهرم عیدی آوردن ... به محض اینکه اونا زنگ زدن و اومدن بالا امیدرضا پی پی کرد و مجبور شدم ببرم عوضش کنم باز
... نمیدونم چرا تا چشمش به اینا میفته یادش میاد باید خرابکاری کنه 
برای نهار هم مادرجانم (مامانه بابام ) به عنوان پاگشا برای خواهرم دعوت کرده بود رستوران که ما هم رفتیم ولی فقط یه ربع تونستیم بمونیم و اینقده امیدرضا اذیت کرد که مجبور شدیم پاشیم بریم
بعد از ظهر هم رفتیم خونه ی مادرجانم و خاله بزرگم عید دیدنی
دوم فروردین :
صبح پاشدیم و با عجله ی تمام وسایلو جمع کردیم و در میان آه و ناله و ترس و لرز من راه افتادیم رفتیم خونه ی مامانم ... نهار و اونجا بودم بعدم با مامانم و بابام رفتیم فرودگاه
آدم از هر چی بیشتر بترسه بدتر میشه ... هواپیمامون مشکل داشت و نتونست بیاد و یه هواپیمای دیگه برامون فرستادن .. با یه تاخیر دو ساعته پرواز کردیم که خدا رو شکر پرواز خوبی بود ولی تحمل چهار ساعت توی فرودگاه موندن با یه بچه کوچیک واقعاااااااااا سخت بود ... بعدم که رسیدیم اهواز و ماشین گرفتیم و ساعت نزدیک یک بود که رسیدیم شهر همسری
پدرشوهر اومد دنبالمون و رفتیم خونه شون .. مادرشوهر بیدار بود ما که رسیدیم گفت براتون غذا درست کردمو چایی هم گذاشتم و رفت خوابید ... پدرشوهر هم ما رو گذاشت خونه و رفت عروسی
خیلییییییییییی خسته بودم و چایی خوردیمو یه کم هم غذا خوردیم و داشتیم آماده میشدیم که بخوابیم که یهووووو دیدم پری عزیز تشریف آوردن
برای اولین بار بعد از زایمانم و با شدت هرچه تمامترررررررررررر (پدرم درومد اون چند روز ) منم که چون میدونستم خیلیییییییی خوش شانسم پیش بینی کرده بودم که به محض اینکه برسیم پری میاد سراغم همه وسایله ایمنی رو گذاشته بودم تو یه نایلون تا بذارم تو چمدون که به دلیله همون شانسه عالی نایلون رو یادمون رفته بود
... خدایا من موندم بدون تجهیزات با حاله وخیم و سرماخوردگیه خودم و امیدرضا .. همسری هم گفت خیلی خستم و گرفت خوابید ... خیلی حس بدی داشتم 
به دلیله خستگی و پری شیرم تا حد خشک شدن کم شده بود و امیدرضا هم سیر نمیشد و تا صبح فکرکنم یه هفت هشت باری بیدار شد .. حالا منم از درد به خودم میپیچم و باید از بچه هم نگهداری کنم 
به هر حال گذشت ولی اینقد شدید بود که از پا درومدم
سوم و چهارم و پنجم فروردین :
بیشتر توی خونه بودیم چون بعد از ظهر میرفتیم عروسی و تا دیر وقت بیدار بودیم دیگه روزش حال جایی رفتن نداشتیم
برادر شوهرم هم قرار بود بیان خونه ی مادرشوهرم .. من اصلا دلم نمیخواست به این زودی بیان چون حالم خوب نبود و خونه شون هم به اندازه کافی شلوغ بود از همه اینا گذشته برادر شوهرم و خانومش اصلا اخلاقای راحتی ندارن و به شدت باهاشون به آدم سخت میگذره ولییییییی
روز پنجم فروردین یه خرده حاله پری داشت بهتر میشد که برادرشوهرم زنگ زد و گفت شب میان خونه ی مادرشوهرم ... باور کنید دنیا رو سرم خراب شد .. کلی با همسری دعوا کردم
هرچی این سه روز دعوا کرده بودیم کم بود که حالا اینم اضافه شد .. آخه باهاشون قرار گذاشته بودیم که یه موقعی بیان که با هم اونجا نباشیم چون اونا یه بچه ۵ ساله با یه بچه ی همسن امیدرضا دارن و خب خیلی سخته چند تا بچه پیشه هم ... اونا هم قبول کرده بودن ولی نامردی کردنو بی موقع اومدن ... حالا بماند که چقدر امیدرضا اذیت کرد به خاطر اینکه خوابش کامل نمیشد و از سر و صدا بیدار میشد 
یعنی تمامه مدته این سه روز اعصابم داغون بود و همش فکر میکردم چرا من اینقدر بدشانسم و چرا هر موقع میایم شهر همسری باید همه ی سختیا با هم بریزه رو سرم 
از روز ششم فروردین با بهتر شدن حاله پری یه خرده اعصابم هم آروم تر شد و کم کم مسافرت برام شیرین شد و خدا رو شکر بقیه مسافرت خیلیییییییییی خوش گذشت ... هوا هم عالی بود محشرررررررر به حدی که دلم نمیخواست برگردم
مادرشوهرم هم تا اونجا که به عقلش میرسید باهامون خوب بود و هوامونو داشت .. دستش واقعااااااا درد نکنه 
اما همسری .. همسری که با کلی وعده وعید که من اخلاقم تغییر کرده و بهتر شدمو این حرفا منو راضی کرد بریم متاسفانه هیچ فرقی نکرده بود و همون آدم بی حواس و بی اهمیت سابق بود .. یه جورایی به این نتیجه رسیدم که اصلا عوض بشو نیست .. جالبیش اینجاس که به من میگه تو خیلی وسواسی و سخت میگیری .. نمیدونم شایدم راست میگه ... به هر حال این اخلاقمون اصلا با هم جور نیست .. من وسواسی و مقیدم ولی همسری بی خیاله و راحت و من مدام حرص میخورم از بی اهمیتیاش
به دلیله همین بی ملاحظه بودنش اونجا مریض شد یعنی سرماخوردگی گرفت و سینوزیتش عفونت کرد
برای برگشت هم پروازمون ساعت ده شب بود که از ساعت ده تا ساعت یازده توی هواپیما نگهمون داشتن و ساعت یازده پرواز کرد واقعا اذیت شدیم و امیدرضا هم تا جایی که تونست گریه کرد و اذیت کرد
... منم به شدت سرگیجه و تهوع گرفته بودم و داشتم میمردم ... پرواز فوق العاده بدی بود .. مهماندارای بدی هم داشت
... اینقده امیدرضا اذیت کرد که هر دومون گیج شده بودیم حالا از شانس همسری بیچاره موقع غذاخوردن دستش رفت توی کیسه تهوع که مسافر قبلی استفاده کرده بود
... اینقده اعصاب همسری خرد شد چیزی نمونده بود مهمانداره رو بزنه 
هوا هم ظاهرا خراب بود و مرتب ارتفاع کم و زیاد میکرد .. فکر کنم اکثر مسافرا حالشون بهم خورد 
خدا رو شکر به سلامت نشستیم .. من که داشتم سکته میکردم از ترس هر آن میگفتم الانه که بیفتیم ولی خدا رو شکر جونه سالم در بردیم .. وقتی رسیدیم مشهد هواپیما رو بردن برای تعمیر
فکر کنید هواپیمای خراب توی هوای نامساعد .. خدایا شکرت که اینبارم به سلامت رفتیمو برگشتیم
من که هر بار با هواپیما جای رفتم گفتم این آخرین باره و دیگه نمیرم ولی باز نشده و دوباره مجبور شدم برم .. ولی ایندفعه دیگه واقعا آخرین باره 
متنفرررررررررررررررررررررررررررررررررررم از هواپیما ... البته تو ایران ها نه پروازای خارجی
.
.
با همه موج منفی هایی که برام میومد .. مسافرت بدی نبود در کل خدا رو شکر
از قسمتای خوبش میخواستم بنویسم که دیدم چیز خاصی نداشته .. سه روز اول که عروسی بود بعدشم همش عید دیدنی و از این خونه به اون خونه رفتن که اونم امیدرضا نمیذاشت پنج دقیقه بیشتر بشینیم و گریه میکرد و مجبور بودیم بریم ... دو روزم که خونه برادرشوهرم و خواهرشوهرم دعوت بودیم برای نهار که خوب بود ... دو سه باری هم رفتیم بیرون شهر که اونم بد نبود اگه امیدرضا میذاشت
یه روزم رفتیم بندر که هنوز نرسیده بودیم مجبور شدیم برگردیم اینقده که آقا بیتابی فرمودن ... یعنی فقط رفتیمو برگشتیم حتی کنار دریا هم نتونستیم بریم .. خرید و اینا که پیشکش
یه شبم من موندم خونه و امیدرضا رو نگه داشتم و همسری با بقیه فامیلشون رفتن بیرون و ساعت ده بود که برگشت .. دلم میخواست برم ولی چون بعدازظهرش امیدرضا رو حموم کرده بودم میترسیدم سرما بخوره از اون گذشته میرفتم باز نمیذاشت بشینیم و باید زود برمیگشتیم .. همسری هم دلش میخواست یه خرده با خونواده ش باشه میخواستن با پسرخاله هاشو اینا بازی کنن برا همین منم گفتم اینطوری بهتره و راحتتره .. هر چند تنهایی خیلی دلم گرفت اما برای خوشحالی شوهرم میرزید